کتابی که تصمیم دارم امروز بهتون معرفی کنم، کتاب "راه کارهای تقویت انگیزه و نشاط" هست؛ * A.H رفته بود تو اون اتاق و صداش نمیومد. رفتم ببینم داره چی کار می کنه؛ دیدم رفته سراغ پریز و با تردید داره سیم رو می بره سمت ش... * به A.H می گم شام خوردی؟ می گه آره * رفتیم خونه پدربزرگم؛ با A.H رفتم تو حیاط. یهو یه مورچه دید فوری به من گفت: * داشتیم شام می خوردیم. A.H خیلی داشت اذیت می کرد، نزدیک بود ظرف غذا رو هم خالی کنه؛ منم آروم زدم رو پاش... کوچیک که بودم، حرفایی که بزرگ ترها راجع به گذر عمر و غنیمت دونستن فرصت ها و این چیزها می زدن، برام قابل درک نبود؛ فقط این قدر می فهمیدم که باید سعی کنم از وقتم به نحو احسن استفاده کنم، هرچند که هیچ وقت ... :( بزرگ تر که شدم، فهمیدم مثل این که راستی راستی عمرمون سریع تر از اونی که فکر می کنیم می گذره...! خلاصه گذشت و گذشت... تا رسید به اواخر سال 84 ... A.H روز به روز بزرگ تر می شد و البته ما هم ... ! و همه اینا به این معنی بود که زمان داره می گذره، به سرعت؛ و ما داریم پیر می شیم، و لحظه به لحظه به آخر عمرمون نزدیک تر ... الآن A.H پنج سالش هم تموم شده؛ ولی هنوز که هنوزه، با دیدنش یاد اون موقعا می افتم که هنوز نیومده بود... همش پیش خودم فکر می کنم که به طرز وحـــشـــتـــنـــاکـــی داره عمر می گذره ... وجود بچه در اطراف آدم، خیــــــلی روی زندگی می تونه تأثیر گذار باشه... تــــولــــد یک انسان، معجزه بزرگیه که گاهی ازش غفلت می کنیم... نمی دونم چه قدر تونستم منظورم رو با این حرفا برسونم... کمکم کنید!
نوشته حجةالإسلام محسن قرائتی، ناشرش هم مرکز فرهنگی درس هایی از قرآن...
در این کتاب، 110 روش برای تقویت انگیزه و نشاط پیش نهاد شده
امیدوارم براتون مفید باشه ...
پی نوشت: مزدوج می شویم...!
به ش می گم نکن پسر خوب، شما نباید دست بزنی! می گه چرا؟!
می گم چون کوچولویی، خطر داره...
بچه م بغض کرد...!!! گفت مـــن کـــوچـــولـــوام؟؟؟؟؟؟؟؟ نه، گفتی من کوچولوام؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!! (تقریبا یک سال و نیم ش بود)
می گم چی خوردی؟ می گه غذا!!!!! (حدود دو سالگی)
اِ! مورچه! مورچه رو له نکنیا پاش می شکنه دیگه نمی تونه راه بره!!!!!!!!!!! (حدودچهار سالگی)
بدون این که چیزی بگه از اتاق رفت بیرون، بعد از 2-3 دقیقه برگشت و یه جور خاصی به م نگاه کرد و با لحن خیلی بامزه ای گفت: به نظرت، دردم اومد؟؟؟؟؟؟!!!!! (پنج سال ش نشده بود)
موقع تحویل سال، یا وقتی می رفتم به پایه یا مقطع بالاتر، احساس می کردم چــــــــه قــــــــدر زود گذشت!!!
قرار بود یه نفر به جمع خانواده مون اضافه بشه!
هرچی به زمان تولدش نزدیک تر می شدیم، بیش تر گذر عمر رو درک می کردم... اصلا نگاهم به زندگی تغییر کرده بود...
تا این که A.H به دنیا اومد...!! :*
وااااای خــــدای مـــــن !!! انگار همین چند ساعت پیش بود که فهمیده بودیم قراره بیاد!!!!!
باورم نمی شد...
اوایل کاری جز گریه و لب خند های بی صدا نمی کرد... بعد صدای خنده ش تو خونه پیچید...
بعد تونست غلت بزنه... بشینه... چهار دست و پا بره... بایسته... حرف بزنه...
یاد اون لحظه اولی که دیدمش...!
یاد این که برخلاف بیش تر بچه های دیگه، تو اون لحظه گریه نمی کرد و در عوض، با یه نگاه عمیق داشت به ما نگاه می کرد و لب خند می زد و دستش رو می خورد!!!!!!
و البته، مطمئنا تا وقتی تو این دنیا هستیم، نمی تونیم به عمق فاجعه پی ببریم...! :((
این که گفتم نگاهم به زندگی عوض شده رو جدی گفتم!
درصورتی که به نظر من، توجه و دقت در این معجزه، حتی می تونه یه آدم رو به وجود خدا معتقد کنه...
نمی دونم چه قدر با حرفام موافقید...
ولی دوست دارم بدونم شما چی کار می کنید که بتونید بهترین استفاده رو از زمانی که در اختیار دارید بکنید؟؟
عمرم داره از دست می ره و من هنوز زندگی کردن رو یاد نگرفتم...
پ.ن: سابقه نوشتن در بلاگ اسپات رو دارم. اخیرا هم در وبلاگی در بلاگفا هم کاری می کنم. اما هـــــیــــــچ جا پارسی بلاگ نـــــمـــــی شــــه !!