* A.H رفته بود تو اون اتاق و صداش نمیومد. رفتم ببینم داره چی کار می کنه؛ دیدم رفته سراغ پریز و با تردید داره سیم رو می بره سمت ش... * به A.H می گم شام خوردی؟ می گه آره * رفتیم خونه پدربزرگم؛ با A.H رفتم تو حیاط. یهو یه مورچه دید فوری به من گفت: * داشتیم شام می خوردیم. A.H خیلی داشت اذیت می کرد، نزدیک بود ظرف غذا رو هم خالی کنه؛ منم آروم زدم رو پاش... کوچیک که بودم، حرفایی که بزرگ ترها راجع به گذر عمر و غنیمت دونستن فرصت ها و این چیزها می زدن، برام قابل درک نبود؛ فقط این قدر می فهمیدم که باید سعی کنم از وقتم به نحو احسن استفاده کنم، هرچند که هیچ وقت ... :( بزرگ تر که شدم، فهمیدم مثل این که راستی راستی عمرمون سریع تر از اونی که فکر می کنیم می گذره...! خلاصه گذشت و گذشت... تا رسید به اواخر سال 84 ... A.H روز به روز بزرگ تر می شد و البته ما هم ... ! و همه اینا به این معنی بود که زمان داره می گذره، به سرعت؛ و ما داریم پیر می شیم، و لحظه به لحظه به آخر عمرمون نزدیک تر ... الآن A.H پنج سالش هم تموم شده؛ ولی هنوز که هنوزه، با دیدنش یاد اون موقعا می افتم که هنوز نیومده بود... همش پیش خودم فکر می کنم که به طرز وحـــشـــتـــنـــاکـــی داره عمر می گذره ... وجود بچه در اطراف آدم، خیــــــلی روی زندگی می تونه تأثیر گذار باشه... تــــولــــد یک انسان، معجزه بزرگیه که گاهی ازش غفلت می کنیم... نمی دونم چه قدر تونستم منظورم رو با این حرفا برسونم... کمکم کنید! کتابی که می خوام امروز معرفی کنم: نوشته پشت جلد: حدود یک هفته است که اسباب کشی کردیم به خونه جدید دیشب "یکی مثل خودت" این SMS رو برام فرستاد:
به ش می گم نکن پسر خوب، شما نباید دست بزنی! می گه چرا؟!
می گم چون کوچولویی، خطر داره...
بچه م بغض کرد...!!! گفت مـــن کـــوچـــولـــوام؟؟؟؟؟؟؟؟ نه، گفتی من کوچولوام؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!! (تقریبا یک سال و نیم ش بود)
می گم چی خوردی؟ می گه غذا!!!!! (حدود دو سالگی)
اِ! مورچه! مورچه رو له نکنیا پاش می شکنه دیگه نمی تونه راه بره!!!!!!!!!!! (حدودچهار سالگی)
بدون این که چیزی بگه از اتاق رفت بیرون، بعد از 2-3 دقیقه برگشت و یه جور خاصی به م نگاه کرد و با لحن خیلی بامزه ای گفت: به نظرت، دردم اومد؟؟؟؟؟؟!!!!! (پنج سال ش نشده بود)
موقع تحویل سال، یا وقتی می رفتم به پایه یا مقطع بالاتر، احساس می کردم چــــــــه قــــــــدر زود گذشت!!!
قرار بود یه نفر به جمع خانواده مون اضافه بشه!
هرچی به زمان تولدش نزدیک تر می شدیم، بیش تر گذر عمر رو درک می کردم... اصلا نگاهم به زندگی تغییر کرده بود...
تا این که A.H به دنیا اومد...!! :*
وااااای خــــدای مـــــن !!! انگار همین چند ساعت پیش بود که فهمیده بودیم قراره بیاد!!!!!
باورم نمی شد...
اوایل کاری جز گریه و لب خند های بی صدا نمی کرد... بعد صدای خنده ش تو خونه پیچید...
بعد تونست غلت بزنه... بشینه... چهار دست و پا بره... بایسته... حرف بزنه...
یاد اون لحظه اولی که دیدمش...!
یاد این که برخلاف بیش تر بچه های دیگه، تو اون لحظه گریه نمی کرد و در عوض، با یه نگاه عمیق داشت به ما نگاه می کرد و لب خند می زد و دستش رو می خورد!!!!!!
و البته، مطمئنا تا وقتی تو این دنیا هستیم، نمی تونیم به عمق فاجعه پی ببریم...! :((
این که گفتم نگاهم به زندگی عوض شده رو جدی گفتم!
درصورتی که به نظر من، توجه و دقت در این معجزه، حتی می تونه یه آدم رو به وجود خدا معتقد کنه...
نمی دونم چه قدر با حرفام موافقید...
ولی دوست دارم بدونم شما چی کار می کنید که بتونید بهترین استفاده رو از زمانی که در اختیار دارید بکنید؟؟
عمرم داره از دست می ره و من هنوز زندگی کردن رو یاد نگرفتم...
پ.ن: سابقه نوشتن در بلاگ اسپات رو دارم. اخیرا هم در وبلاگی در بلاگفا هم کاری می کنم. اما هـــــیــــــچ جا پارسی بلاگ نـــــمـــــی شــــه !!
می خواستم تو را خورشید بنامم. از روشنایی منتشرت.
دیدم که خورشید سکه صدقه ای است که تو هر صبح از جیب شرقی ات درمی آوری؛ دور سر عالم می چرخانی و در صندوق مغرب می اندازی، و بدین سان استواری جهان را تضمین می کنی.
می خواستم نام تو را ابر بگذارم، از شدت کرامتت.
دیدم که نسیم، فقط بازدم توست که در فضای قدسی فرشتگان تنفس می کنی.
به این جا رسیدم که:
زیباترین و زیبنده ترین نام، همان است که خدا برای تو برگزیده است،
ای کریم ترین بخشنده روی زمین؛
ای جواد!
من اصلا از اسباب کشی خوشم نمیاد، یکی به خاطر سختی ش!!! یکی هم به این دلیل که اصولا آدم وقتی خونه ای می خره، لابد ازش خوش ش اومده که خریده! پس چرا عوضش کنه؟! بشینه همون جا زندگی ش رو بکنه دیگه!! (اصولا من آدم تنوع طلبی نیستم اصلا!)
اما این خونه جدید یه نکته جالبی داره؛ اونم اینه که برگشتیم به محله قدیمی مون!!! جایی که من و خواهر کوچکم اون جا به دنیا اومدیم و سال های اول زندگی مون رو اون جا بزرگ شدیم
من حدود 10 سالم بود که اون خونه رو فروختیم
الآن که اومدیم این جا احساس فوق العاده ای دارم!!!
حس عجیبیه! هم خیلی خوش حال و ذوق زده م!! و هم یه جور غم مبهمی رو دلم سنگینی می کنه، با یه بغض خاص...
یادم میاد کلاس اول که بودم، سه تایی با خواهر و برادرم راه می افتادیم بریم مدرسه!!
سه تا بچه 6، 9 و 11 ساله!!!
هــــــــــــــــــــــــــی... عجب دورانی بود
وقتی همون جایی که اون موقعا سوار اتوبوس می شدیم، الآن هم سوار اتوبوس می شم؛ و همون جایی که اون وقتا پیاده می شدیم، پیاده می شم، احساس خیــــــــــــــــــلی خاصی پیدا می کنم...
دلم برای اون روزا بدجوری تنگ شده... برای روزای پاک و ساده بچگی...
وقتی اون پارکی رو می بینم که اون زمان تازه داشتن می ساختنش و حالا درختاش کلی بزرگ شدن، دلم یه جوری می شه...
تازه می فهمم که چه قدر پیر شدم...!!!
ما تو این سال ها چندین بار خونه عوض کردیم، هرچند که اجاره نشین نبودیم، اما نمی دونم چرا پدر و مادرم این قدر اهل تغییر و تنوع اند!!!!!
ولی هیچ کدوم از این خونه ها و محله ها، نمی تونه برام این حس نوستالژیک قشنگ رو به هم راه داشته باشه؛ چون تا چشم باز کردم، این خونه رو دیدم، همین جا راه رفتن رو یاد گرفتم، همین جا بود که مامانم به مون قرآن و الفبا یاد می دادن، همین جا بود که مدرسه رفتم، همین جا بود که دوچرخه سواری می کردم، همین جا بود که نزدیک بود سرم بشکنه، همین جا بود که با برادرم دعوا می کردم، همین جا بود که دستم بدجوری خراشیده شد و هنوز هم جاش مونده، همین جا بودیم که مادربزرگم فوت کردن، همین جا بودیم ...
خاطرات خیــــلی زیادی دارم از این جا...
یادمه وقتی می خواستیم از این جا بریم خیـــــــلی حس بدی داشتم...
اولین بار بود که اسباب کشی می کردیم و من هم که به اون خونه عادت کرده بودم، نمی دوستم تو خونه جدید خوابم می بره یا نه...؟!
اما تلخ ترین قسمت ماجرا اینه که به جای اون خونه قدیمی، چند سالیه که یه آپارتمان ساختن... این خیـــــــلی دلم رو می سوزونه... :((
کاش می شد زمان رو به عقب برگردونیم... کاش ...
« 1 لحظه خوب فکر کن! 5 تا چیزی که بعد از شنیدن اسم من یادت میاد چیه؟ با من رک باش! »
راستش من اهل این جور پیام های متفرقه نیستم؛ و هرچند زیاد SMS می زنم، ولی فقط برای کارهای شخصی از این شیوه استفاده می کنم.
بگذریم
این بار تصمیم گرفتم این سؤال رو از چند تا از دوستام بپرسم؛ جوابایی که گرفتم برام واقعا خیلی جالب بود!!
یکی مثل خودت: دانشگاه تهران، ... (یه بنده خدایی)، یه رنگ آبی خاص، ماه خرداد، ... (یه بنده خدای دیگه)
خ.ر (کامپیوتر86): چادر، ازدواج، سیخ نشستن، روز اول (دانشگاه)، آروم
ز.د (کامپیوتر87): نماز، کتاب، حجاب، مهربان، خجالتی
آوا (آی-تی87): حساس، شکننده، شکاک، معصوم، با مطالعه! + مهربون، متعصب
خواهر بزرگه: اسمت یه چیز: حضرت م...، خودت یک چیز دیگه!: دانش جوی درجا زن
دخترخاله: مهربان، قد بلند، چشم های سیاه درشت، صداقت و تقوا، بسیج دانشگاه تهران
م.م: مهربون، درس خون (!!)، مؤمن، زبان دوست(!)، حساس
ف.ن (آی-تی87): سکوت، آرامش، احساس، شیطونی، با حجب و حیا و سر به زیر
ز.م: معصوم، دوست، لج باز، تو دار، خوب
س.پ (صنایع87): ایمان، حجاب، عشق کتاب بودن، متفاوت بودن با بقیه، مثل خودم درس نخوندن!
خواهر کوچیکه: مشکوک، غرغرو، گاهی به شدت رو نِرو، ریاضی (آخه خودش تجربیه!)، ریه مچاله (از این حرفش ناراحت شدم! مریضی مو به روم آورد:( ...)، .......... (اسم 4 تا بنده خدا!!)، نا عادل، مردم آزار، پل صراط(!!!)
اینا رو نوشتم که هم یادگاری بمونه برام، هم از شما بخوام بگید راجع به من چه فکری می کنید!
می دونم منو نمی شناسید ولی حدس که می تونید بزنید!! ;)
بعدا نوشت:
ز.م.ن: تو برای من دوست وفادار و پایه ای هستی. یاد پیام های زیبا و بامفهومی که می فرستادی افتادم. راستش یاد روشنگر هم افتادم! و یاد این که تو این مدت چه قدر دلم می خواست ببینمت اما نشد!
ع.ا: خانمی ت، نجابت ت، ایمان ت، آرامش ت، با حیا بودن ت
بعدتر نوشت:
دختر عمو: حجاب، قرآن، زیارت، عمو و زن عمو، راه پیمایی!!
دختر دایی: یاد اون عروسکایی که روی تختت کنار خودت می خوابوندی به خصوص اون خرگوش بزرگه!!!! (لازمه این توضیح رو بدم که من اصولا اهل عروسک بازی نبودم! و خیلی کم عروسک داشتم! و اصلا هم یادم نمیاد عروسک پیش خودم خوابونده باشم!!!! خرگوش بزرگه رو هم خود دایی م آورده بود!!!!! من کلا علاقه ای به عروسک بازی نداشتم، به جاش اهل تفنگ بازی، ماشین بازی، توپ بازی و دوچرخه سواری بودم!)
م.ت (م. شیمی86): من اولین چیز یاد حجابت می افتم